خپول (زایمان در آب)
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم - وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم - مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر - ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
قالب وبلاگ

پنجره را باز میکنم

احساس قشنگِ " تو " می آید

می نشیند

بر پرده

بر دیوار...

من

گیجِ این همه " تو "

مستِ مست

کنار می آیم با خودم

و

با احساسِ قشنگی که " تـــو " یی

زندگی می کنم

[ پنجشنبه 26 فروردين 1395 ] [ 7:44 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ 5:21 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

جمعه هفته قبل که حوصلمون سر رفته بود ساعت 3 بعدازظهر با عمو احسان که خواهر و برادر خانمش مهمونشون بود رفتیم بیرون و تو اینقدر این ساینا بنده خدارو فشار دادی و بوسش کردی که دادش دراومد.

وقتی عصر آتیش روشن کردیم و کنارش نشسته بودیم هر 3 ثانیه یه بار می زدی تو صورتم و می گفتی آت آت آت و منم می گفتم آره مامان  آتیش و 3 ثانیه بعد تو گوشی بعدیو می خوردم آت آت آت و منم باز تکرار می کردم آره مامان آتیش و ...

[ شنبه 11 ارديبهشت 1395 ] [ 6:25 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

جمعه - چمران به همراهی عمو مهدی و خانواده

تو بغل زن عمو نشستی و داری به چایی که تو دست نازنینه اوف اوف می کنی

 

[ پنجشنبه 12 فروردين 1395 ] [ 15:45 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

افشین جون منو ببخش که اتاقتو ریختم به هم آخه من خیلی کوچولم و نمی دونم چی خوبه و چی بد. می دونم نسبت به وسایلت خیلی حساسی ولی چکار کنم دست خودم که نیست دوست دارم از همه چی سر دربیارم.

پسرعموجون دوستت دارم.

 

به نظر شما پشت این در چیه یا بهتره بگم کیه                           امیرمسعود

[ چهارشنبه 28 بهمن 1394 ] [ 22:40 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

پسرکم شنبه هفته قبل رفتی مهد. نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ... دل مامانی خیلی گرفته از اینکه نمی تونه پیش تو باشه ... مربیات می گن خیلی پسر خوبیه ولی بعضی وقتا بهانه می گیره که بره بیرون و چون هوا سرده زیاد نمی تونیم تو حیاط نگهش داریم ... مامان می خوام اینو بدونی که برام عزیزترینی ولی بعضی وقتا شرایطی بوجود میاد که نمی شه همه چیزو با هم داشت ... ببخش که نمی تونم کنارت باشم.

 

 

 

دوشنبه هفته قبل وقتی مامانی صدای گریتو از پشت تلفن شنید زود یه آژانس گرفت و اومد دنبال پسرش و آوردش محل کارش...

روز پرکاری بود واسه همین همکارای مامانی هر کدوم 20 دقیقه ای تحویلت می گرفتن تا مامانی به کاراش رسید. مامان هر چی بگم دوستت دارم بازم احساس می کنم کمه و دوباره تکرارش می کنم.

 

 

 

 

امروز من و بابایی وقتی پسرمونو می آوردیم مهد از خواب بیدار شد. پوست پاستیلی که روی داشبورد بودو دیدی و گفتی هَم هَم و انگشتای خوشگلتو بردی سمت دهنت ولی هم همی توش نبود و من و بابایی به هم نگاهی کردیم و ...

امروز با اینکه هر دوتامون دیر رسیدیم سر کار ولی احساس خوبی داریم از اینکه واسه پسرمون هم هم خریدیم ...

 
[ چهارشنبه 1 مهر 1394 ] [ 15:49 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

پنجشنبه وقتی اولین بارون شیراز می اومد اولین قدم های امیرمسعودم برداشته می شد.

خونه عمو مهدی - عمو اشکان و عمه سحر دارن تمرین راه رفتنت می دن

 

تو و نگین زیر بارون تو ماشینی که روبروی خونشون پارک بود.

 

عشق موتور- بعد از یک هفته عمه سحرو دیدی با ناباوری نگاش کردی و لبخند ملیحی زدی و پریدی تو بغلش ... با عمه سحر رفتیم برات کفش بخریم یه دفعه شروع کردی به نق نق کردن. بله می خواستی سوار موتوری بشی که از دور دیده بودی ...

 

وقتی برات کفش خریدیم صحنه جالبی بود آخه نذاشتی کفشو از پات در بیاریم و از تو مغازه پوشیدیش و عمو اشکان این قدر رات برد تا خسته شدی

[ چهارشنبه 20 اسفند 1393 ] [ 19:33 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

شب تولد امام هادی (ع) من و امیرمسعود و بابایی رفتیم آستانه .

عصری قرار شد بابا رضا ماهارو ببره خرید، ولی مرکز خرید موردنظرمون بسته بود و بابایی گفت حالا کجا بریم؟ منم گفتم: آستونه

اولین باره که رفتی آستونه و با چه ذوقی حرمو نگاه می کردی و چسبیده بودی بهش (فکر کنم داشتی واسه همه دعا می کردی ...)

شیطون بلای مامان داره به مهر یکی از خانمایی که دارن نماز می خونن نگاه می کنه (البته ایشون در حرکتی سریع مهرو برداشت و پا به فرار گذاشتن، طوری که خانمه بنده خدا سر نماز زد زیر خنده)

 
[ 30 تير 1392 ] [ 1:46 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

امیرمسعود از سرسره بالا می ره !!!!!

 

داری آوارو می بوسی

 (دختری که سرسره کناری بود و داشت کلوچه می خورد و وقتی تو نگاش کردی و بهش گفتی هَم هَم یه تیکه از اونو داد به تو و تو هم برای قدردانی بوسیدیش)

داری به مامانی می گی آبو (یعنی دوباره منو بذار بالا تا سر بخورم- فقط مامان می دونه چی می گی)

بعد از خوردن پیتزا- دیگه جایی برای خرابکاری پیدا نکردی به جز اینجا !!!!

 

[ 12 شهريور 1391 ] [ 16:31 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

حدود يك هفته پيش داشتيم با بابايي هندونه مي خورديم. نصف هندونه تو سيني بود و من و بابا در حال صحبت كردن

يك صداي ملچ ملوچ مي اومد نگاه كه كرديم ديديم جنابعالي سيني رو كشيدي سمت خودت و در حال مكيدن پوست هندونه اي

اتفاقاً لباس هندونت تنت بود

[ 14 اسفند 1390 ] [ 3:26 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مادرم برایم افسانه می گفت... پر از شیدایی زمانه ؛لبریز از افسونگری جانانه ومن غافل از گذر عمر؛ در كنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم. روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه... من در خیال خود ان رود خروشان بودم و جوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار. اما من تنها افسانه ای از آن روزها و رودها بودم... با خاطراتی خیس كه دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند. من همان روزها هم افسانه ای كهنه بودم كه بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و غافل در تكراری جدید ؛ از بوی ماندگی ان؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم كودكم برایش افسانه می گفتم: افسانه ی قدیمی زندگی را...
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 33
بازدید هفته گذشته : 161
کل بازدید : 8336
آرشيو مطالب
امکانات وب